همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...
هیچ کسی به او کار نمی داد...
همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری...}
یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار
کرد...ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و
کوچک تر شد...... تاریخ درج: ۹۰/۱۲/۰۳ - ۱۹:۰۴( 19 نظر , 11
بازدید )
تو از کدامین گوهری؛ که هزاران هزار سایه های شگفت خود را در تو می آویزند و این چگونه تواند بود، که هر سایه ای را صورتی و هر صورتی را طرزی و طرازی دیگر می بینم، و تو تنها یک ذات، و تو تنها یک چیز. اگر آدونیس را وصف کرده اند خطی از جمال تو خوانده اند، و اگر چهره ی هلن را که مجموعه ی زیبایی است... تاریخ درج: ۹۰/۱۱/۱۴ - ۲۳:۴۶( 53 نظر , 113
بازدید )
حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر... تاریخ درج: ۹۰/۱۱/۰۱ - ۱۶:۲۳( 39 نظر , 144
بازدید )
یادش بخیر، روزگاری دزدها هم باشرف بودند
گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.
آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ، مال او را حفظ می کند. من دزد... تاریخ درج: ۹۰/۱۰/۲۰ - ۲۱:۱۴( 54 نظر , 238
بازدید )
همه ما خودمان را چنین متقاعد می کنیم که زندگی بهتری خواهیم داشت اگر:
شغلمان را تغییر دهیم
مهاجرت کنیم
با افراد تازه ای آشنا شویم
ازدواج کنیم
فکر میکنیم، زندگی بهتر خواهد شد اگر:
ترفیع بگیریم
اقامت بگیریم
با افراد بیشتری آشنا شویم
بچه دار شویم
... تاریخ درج: ۹۰/۰۹/۲۳ - ۱۶:۰۱( 55 نظر , 503
بازدید )
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی، راز... تاریخ درج: ۹۰/۰۹/۲۲ - ۰۱:۰۲( 69 نظر , 551
بازدید )
الم یعلم بان الله یری!!!؟؟؟؟؟؟؟
چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم. پس از انتخاب شیرینی، برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدار مردی حدودا ۵۰ ساله به نظر می رسید. با موهای ج... تاریخ درج: ۹۰/۰۹/۰۴ - ۱۲:۲۳( 46 نظر , 347
بازدید )
زیبا ترین قلب
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد.
جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه
تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که... تاریخ درج: ۹۰/۰۹/۰۱ - ۱۹:۰۷( 56 نظر , 510
بازدید )